تبلیغات
دریای بی كران - داستان...
 
دریای بی كران
بیایید همدیگر را دوست بداریم.
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : فریبا معین فر
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 8 شهریور 1391 :: نویسنده : فریبا معین فر
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند .
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند .
پائلو کوئیلو
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 تیر 1396 12:49 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is entirely
off topic but I had to tell someone!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 07:02 ق.ظ
I always used to study post in news papers but now as I am a
user of web therefore from now I am using net for content, thanks to web.
پنجشنبه 20 مهر 1391 09:49 ق.ظ
بسمه تعالی
با سلام
جالب بود در ورلاك امام سجاد(ع)
درج شد
موفق باشید
پنجشنبه 16 شهریور 1391 07:19 ب.ظ
دلم برای کسی تنگ است که چشم های قشنگش را به عمق ابی دریای واژگون میدوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند و همچون کودکی معصوم دلش برای دلم میسوخت و تا شمالترین شمال با من رفت و در جنوبترین جنوب با من بود کسی که بی من ماند و کسی که با من نیست وکسی که دیگر کافیست
پنجشنبه 16 شهریور 1391 01:35 ب.ظ
خیلی قشنگ بود. با اجازه ات کپیش میکنم
پنجشنبه 16 شهریور 1391 11:07 ق.ظ
سلام خانم فریبا خوبی مرسی از دعوتتون
حکایت قشنگی رو انتخاب کردین که خیلی با واقعیت زندگی روزمره ما ادما ارتباط داره تبریک میگم بازم ممنون
چهارشنبه 15 شهریور 1391 07:57 ق.ظ
سلام خوبی خانم فریبا
خیلی قشنگ و اموزنده بود
اگه چشمامون رو قشنگ باز کنیم هیچ وقت از این ناباوریها تو زندگیمون راه پیدا نمیکنه
تبریک بای
یکشنبه 12 شهریور 1391 09:39 ب.ظ
خیلییییییییییی زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر